تبليغاتX
مرداب، تنها ترین واژه آشنای من...

مرداب، تنها ترین واژه آشنای من...

زمانه دوخت، لبم را به ریسمان سکوت

می خوامتون هوارتا...

دوستون دارم...

 

تهی بود و نسیمی

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بو د و زمزمه ایی

لب و نیایشی

من بود و تو یی

عشق بود و جدایی...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:58  توسط مرداب  | 

چی بگم...

  

   امون از دست این رفیق های نارفیق...

              

      قضاوت رو میذارم به عهده خودتون چون واقعا نمی دونم چی بگم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 3:43  توسط مرداب  | 

فاصله ها...

 

 

این فاصله هاست،که بین من و تو

پادشاهی میکند.

پادشاهی ظالم،

که خود زاده آن تاریکی ست؛

و همه زایش او آتش و فتنه گری ست.

و قصری که بنایش به دست من و توست

و ما، به زیبای این قصر چه کوشش داریم.

ودر این کارگزاران همه از جنس فراق،

          همه از جنس بلا،

که من، تو، او، همه؛

 قربانی این مکتب شومیم.

و گاه، که در تنهای خویش مینگرم می بینیم،

                    این همه فاصله ها،

                    این همه ظلمت او،

هرآسان بر لحظه ای از، لبخند تو است... 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 2:34  توسط مرداب  | 

ما رو چه به حرفای سیاسی...

 

           یه وقت فکر نکنید سیاسی ها،،،

   اصلا خدا منو بکشه اگه بخوام حرف سیاسی بزنم،،، خوب شد؟؟؟

    

          

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 2:26  توسط مرداب  | 

وبلاگ نویس های بیکار...

 

        جالب که بدونید...

                

 بعضی ها میگن  یه عده از این بچه های بیکار، ریختن توی اینترنت و همین طور وبلاگهای چرت و پرت که می نویسن و کلاس کار وبلاگ نویسی رو هم پایین آوردند. راستش رو بخواید منم از این نوع وبلاگها دیدم، اگه بخواهیم منصفانه حرف بزنیم خوب خدایی درست می گن. و بعضی هام هم میگن چون انسا ن ها دارای مرض  افراط و تفریط هستند لاجرم این مرض به وبلاگ هاشون هم منتقل می شه. بازم اگه منصفانه قضاوت کنیم این حرف هم درست هستش.

ولی منم می خواهم  به این دسته از افراد که دم از کلاس و افراط و تفریط میزنن بگم که : خدایی بهتر از ولگردی و سیگار کشیدن و .... از این جور حرفا که میگن هست...

          

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:49  توسط مرداب  | 

آخر مگر او کیست ؟...

درختی است در تهران، که فقط در روز عاشورا این چنین خون گریه می کند و بر حسین نوحه سرایی میکند... 

                      

مگر، این حسین کیست؟ که هستی را این چنین به خود محو کرده است. و همه را بر غربتش به این حال، نالان کرده است. مگر که بوده است؟ که برای قربش همه را در تکاپو گذاشته و در شورحال.آخر مگر او کیست؟؟؟...

دوست عزیز آیا تو مرا در پاسخ به این سوال مرا یاری میکنی؟

وزیباترین جمله ای که درمورد امام حسین می دانی را برایم بنویس...(لطفا)  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 3:42  توسط مرداب  | 

دل من دوباره باز کرده بهونه حسین(ع)...

                  

                                                    

امروز وقتی داشتم امتحان می دادم استادم رو دیدم که پیرهن مشکی تنش کرده بود و کمی هم ته ریشی گذاشته بود. وقتی امتحانم تموم شد،رفتم جلو و با تعجب گفتم استاد خدا بدنده، اتفاقی افتاده؟ یه تبسم قشنگی کرد و گفت نه عزیزم، چطور؟به رنگ پیرهنش اشاره کردم، یه نگاهی به پیرهنش کرد و گفت:رنگ پیرهنم بخاطر محرم هستش. این رو که شنیدم یه حس غریبی بهم دست داد. اصلا دیگه نمی فهمیدم چی داره میگه، چی می پرسه؟ ازش خداحافظی کردم و تو این فکرا بودم که یه  بنر خیلی زیبا از امام حسین(ع) دیدم، بچه های کوچکی میدیدم که با پیرهنای مشکی تنشون وبا چه شور و حالی دارن واسه هیئتشون کارمی کنن و خوب که خیابونا توجه کردم  دیدم واقعا خیلی تغییر کرده بود حتی دیگه اون کسایی که آهنگهای ماشینشون رو زیاد میکردن و سرو صدای عجیبی راه مینداختن حالا اون سرو صدا جاش رو به نوحه و سینه زنی ها داده ولی خدایی این کجا و اون کجا... بقول پیرمردهای هیئت وقت خدا حافظی،  یا حسین(ع)و التماس دعا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:34  توسط مرداب  | 

منتظر بر، دست یاریتان هستم...

 سلام همراه عزیز،،،

 

من هر از گاهی که چیزی گلویم را به سختی می فشارد، و همچو آتشفشان  آرام و قرار نمی گیرد و دائم در هیجان فوران کردن است. مسیر خود را از میان کوچه های طویل دلتنگی به سوی شما دوستان و وبلاگم کج می کنم... و درخلوت با دل به سخن زدن می نشینم، حرفهای می زند که بس شنیدنیست، و من از ترس فراموش کردنش، دست به دامان صفحه سفیدی کاغذ می شوم که این گفته ها را در خود جای دهد و امین آن باشد. تا در لحظه های دلتنگی غربتم، حرفهایش رابا خود به زیر لب نجوا  کنم. چرا که او خود،آرام بخش وجود درهم تکیده و آشفته من است.

 

 ودست یاریم را به سوی شما همراهان دراز می کنم، که در قوت بخشیدن به ترشحات ذهنم و در بالا بردن کیفیت وبلاگ دست مرا به گرمی بفشارید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 3:29  توسط مرداب  | 

ترانه غربت من و شما...

                                

گاهی وقتها دلامون، حتی اگه میون دنیای از خوشی ها هم باشه، یهو تموم وجودش روغم و اندوه می گیره؛و بد جوری احساس بی کسی وغربت میکنه. و وقتی خودش رو یک تنه با کوله باری از تنهایی، تو جاده های سرد و بی روح دلتنگی می بینه،و با چشمهای خیره شده به انتهای جاده آروم آروم ترانه غربتش رو زیر لب زمزمه میکنه. چقدر این زمزمه ها شنیدنی، آخه چیزی که از دل تراوش کنه لاجرم بر دل هم می شینه.

 

دوست عزیزم، اگه دنبال همدمی هستی که توی بی کسی هات ترانه غربتت روبراش نجوا کنی، با جان ودل پذیرای تو هستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 1:11  توسط مرداب  | 

گپی با برو بچه های دانشجو...

الان که داشتم فکرش ومیکردم یهو مثل دیونه ها خندم گرفت. اون همه شور و شوق، رویا و خیالهاهایی که بجای خواب توی تختخوابمون بود و از آینده ها برامون تعریف میکرد؛ و چه شبای که این فکر و خیالا لا لایی خوابمون بود.یادم روز اول که رفتم دانشگاه برای ثبت نام ،قرار بود بابا هم بیاد آخه بعضی از مدارکم دست بابا بود .ولی اون روز حسابی منو سر کار گذاشت. منم رفتم تو حیاط دانشگاه نشستم و به دانشجوهای ترم بالا نگاه حسرت آمیزی داشتم و با خودم میگفتم : که ای کاش منم ترم بالایی بودم تو این فکرا بودم .که نگاه سنگینی رو احساس کردم دیدم باباست دستش جلوی دهنش گرفته و آروم آروم می خنده، بعد با ایما و اشاره گفت: ای ناقلا کجا رو داری نگاه می کنی؟ به خودم که اومدم دیدم چندتا دختر جلوم نشستن و همینطور مثل دیونه ها ذل زدم بهشون و اونام دارن همینجور میخندن. ای بابا چه روزگارایی بود. حالا که خوب چشامو باز میکنم میبینم؛ ترم آخر هستیم و نزدیک امتهانا که من هیچی هنوز نخوندم خوب دیگه بریم کمی با درسا دست و پنجه نرم کنیم. اکه شما هم ترم آخر هستید با من موافقید که چقدر زمان به سرعت داره میگذره دریغ از لحظه ای درنگ ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 5:36  توسط مرداب  | 

امون از دست عشق بازیای این دوره زمونه...

 

چه زیباست گم شدن در میان تاب گیسوانت

وچه زیباست از فرط شوق با تو بودن

فریادهای کودکانه بر آوردن،

و این سو و آن سو دویدن

در اعماقی از وجودت.

 

و چه زیباست با تو بودن

                  با تو خفتن

                  با تو گفتن

از دلی که پر از حرفهای نا گفته است.

 

و چه زیباست با تو رفتن،

در میان جاده های سرد تنهایی.

 

و چه زیباست نام تو را خواندن

در لحظه های پر از غربت وآشفته بازاری.

 

و چه زیباست بی تو مردن

                  بی تو بستن

                  بی تو شستن

رخت و دست از این دنیای تکراری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 4:22  توسط مرداب  | 

مرد با احساس در عرصه خوانندگی...

                                         

                                        

انریکه ایگلسیاس  خواننده اسپانیایی ، که در هشتم ماه مه ‌‌۱۹۷۵ در مادرید (اسپانیا دیده به جهان گشود.

او پسر خواننده معروف اسپانیایی خولیو ایگلسیاس است ؛ و سبک خوانندگیش لاتین می باشد.  به نظر من او جدا از اینکه یه خواننده تراز اول و حرفه ای می باشد،  یکی از دلایل بارز موفقیتش، رمانتیک وبا احساس برخورد کردن او با مخاطبین خود است . و این را در اکثر کلیپهایش می توان به وضوح مشاهده کرد...

دوست عزیز، نظر شما در مورد تیپ خواننده گی انریکه چی می تونه باشه؟...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 4:9  توسط مرداب  | 

خنده زورکی دیده بودی؟ خوب حالا ببین...

 ...یه نصیحت کوچولو برای آدمایی که... 

 

 

                     معزرت... خوب اینم یه واقعیت، ولی به یه زبون دیگه ای...

 

...يک روز يه نفر... يه اسکناس هزار تومني ميبينه ، ورش ميداره ، بعد پرتش ميکنه ميگه : اه ما که از اين شانس ها نداريم...

 ...قابل توجه پشت کنکوریها:   یه نفر... نشسته بوده سر جلسه كنكور. خلاصه سؤالها رو پخش ميكنند و یارو هم اول يك پنج دقيقه‌اي مبهوت به سؤالا خيره ميشه ، بعد يك پنج تومني از جيبش درمياره شروع ميكنه تند تند شير يا خط كردن و پاسخ نامه رو پر كردن. بعد 40-50 دقيقه يارو ممتحنه ميبينه طرف خيس عرق شده ، هي داره يك سكه رو ميندازه بالا ، زير لب فحش ميده. ميره جلو ميپرسه: داري چيكار ميكني؟ طرف ميگه: همه سوالا رو جواب دادم، دارم جوابامو چك ميكنم...

 

...دیدی زیر کاریکاتورا می نویسن بدون شرح، خوب اینم  بدون شرح...                         

                        

  مکانیک با اندام  ورزیده دیده بودی؟  ول کن،  همون بدون شرح بهتره...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 8:36  توسط مرداب  | 

هر جای دنیا که باشیم از خاک آریایی هستیم...

 

ایران همیشه قهرمان...

یه کمی هم ورزشی بنویسم که نگن معتاد شده...

 

                         

 

    

 

ایران چی کارش می کنه؟...

             ناراحت نباش هیچ کاری نمی کنه وایمسه گل میخوره...

 

                                  

                                                        

          ایران ایران ایران       ایران همیشه جاویدان ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 5:23  توسط مرداب  | 

برمودا و عجایب آن...

  داستانی عجیب
حادثه‌ای در اثر اختلال زمانی در فرودگاه میامی رخ داد که هرگز توضیحی قابل قبول برای آن وجود نداشته است. این واقعه مربوط به یک هواپیمای مسافربری بود که برای فرود در باند آماده بود و با رادار مرکز کنترل هوایی ردیابی می‌گردید که ناگهان ده دقیقه از صفحه رادار ناپدید شد و سپس دوباره ظاهر گشت. هواپیما بدون هیچ واقعه‌ای فرود آمد و خلبان و خدمه از آنچه افراد پایگاه می‌گفتند ابراز تعجب کردند، زیرا تا آنجا که به خدمه مربوط می‌شد، هیچ اتفاق غیر عادی نیفتاده بود. جالب این که ساعتهای همه آنها حدود ده دقیقه از زمان واقعی عقب‌تر بود. در حالی که هواپیما درست 20 دقیقه قبل از این واقعه وقت اصلی را کنترل کرده بود و در آن هنگام هیچ اختلاف زمانی وجود داشت.
آیا مثلث برمودا و نقاط مشخص دیگر به صورت ماشینی عظیم عمل می‌کنند تا اختلالاتی بوجود آورند؟
آیا آنها می‌توانند گردابهایی را چه در داخل و چه در خارج از جو بوجود آورند که اجسام و اشیا به داخل آنها بیفتد و به بعد زمان و مکانی دیگر منتقل شوند؟

گذشته و آینده برمودا
به نظر می‌رسد که این منطقه طی زمانهای متمادی گذشته نیز در افسانه‌ها به منزله مکانی ترسناک وجود داشته و حتی خیلی قبل از تاریخ کشف آن و بعد از آن تاریخ تا صدها سال با عناوین دریایی از مقبره‌ها ، مثلث شیطان ، مثلث مرگ ، دریای بدبختی ، گورستان آتلانتیک نامیده می‌شده است.
شومی و بدشگونی مثلث برمودا حتی در عصر فضا نیز باعث تعجب انسانهایی چون کریستف کلمب و فضانوردان آپولو 13 که یکی کاشف در زمین و دیگری در فضاست، شده است.اینکه چرا وقایع عجیب این منطقه گزارش نمی‌شود، شاید به دلیل ایجاد رعب و وحشت عمومی باشد، شاید هم چون دلیل اصلی وقایع معلوم نیست، اتفاقات مربوطه بازتاب نمی‌یابد. البته در اغلب گزارشات ارائه شده هم سانسورهایی وجود دارد که اصل وقایع را سرپوشیده نگه می‌دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 5:15  توسط مرداب  | 

دانشجویان رشته حقوق...

اگردوستانی که میل و تمایل به تبادل اطلاعات در زمینه رشته حقوق را دارند و یا جزوه های ارزشمندی دارند که دوست دارند دیگران نیز از آن بهره ببرند، ویا در در همین زمینه سوال خاصی را دارند، ما می توانیم دستهای همیدیگر را به گرمی بفشاریم؛ و در از بین بردن جهالت و نادانی همدیگر نقش بزرگی را ایفا کنیم. به امید آن روز شیرین... 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 15:55  توسط مرداب  | 

لحظه های خوش دلتنگی...

                                  

بار خدایا!

چگونه می شود، که از تو باشم

و رجعتم به تو باشد

با آنکه در من، سرشار از بی تو بودن موج میزند.

 

بار خدایا!

چگونه می شود،که همه وجودم تسبیح ترا گوید،

و نام آشنای ترا خواند،

و مجنون وار در تو محو گردد؟

در حالی که امواج سهمگینی از پلیدی در من موج میزند.

 

بار خدایا!

ای آنکه که خود بی حساب می بخشی

به آنکه دوست می داری

ای آنکه خود عشق وهمه خوبیها را سر چشمه ای

ای آنکه رحمتت را همواره بر نیک بد روانه ساخته ای

 

چنان کن،

که جوی باری از عشقت در من رخنه کند

و مرا غرق بر این سازد

وچنان در تو محو گردم،

 که تهی تر از عدم گردم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 8:0  توسط مرداب  | 

نفرین...

                                      

نفرین به انتظار 

ونفرین به لحظه هایی، که بر انتظار تو بود

وهزاران نفرین، به لحظه دیدار با تو

که بیچاره کننده ترینِ منِ خراباتی بود.

 

و نفرین به تو وعشق سیاهت،

که تسخیر گر وجود پراز عشق پاک من بود.

 

و نفرین به چشمان سیاه و کلام پر از نیرنگت

که هر نظرت دیوانه کننده ترین

و کلامت آواره کننده ترین زندگیم بود.

 

و نفرین بر این دل ساده لوح من

که عاشقانه می پرسدیدت

بی آنکه بداند تو کیستی،

و از کدامین قبیله ای؟

 

و نفرین به هر چه عشق بازی ست

که ویران گر وجود خراب من بود...

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 4:43  توسط مرداب  |